تبليغاتX
قالب دختر در تاریکی کسی که مثل هیچ کس نیست

کسی که مثل هیچ کس نیست

دل نوشته ها

سلام

فقط اومدم بگم که این دو نفر به هم نرسیدن

الان شاید بیش از هزاران ارش فاصله بینشون باشه

همین ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 9:41 توسط زینب|

مهربانم

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شدی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا

 

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم

  ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت به رویت می گسترانیدم

  ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه اسمان دلت ابری می شد باریدن می گرفت

  ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه ی بسته ی لبانت را بگشایم

  ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست هادر کنار تو پرواز می

 کردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو باشم ...آره ای کاش سایه بودم تا همیشه و

 همه جا همراه تو باشم

   فقط یک کلمه می گم اونم اینه :
                                                      (( دوستت دارم ))

 

 

          

 

 

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون
 

زدم زیر گریه...
 

صورتم خیس شد اما از بارون چشمام....
 

حس می کردم خدا داره واسه خاطر من گریه می کنه
 

واسه اینکه دوباره برگردم پیشش...
 

صداش زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زیر گریه....
 

بهم گفته بود اگه وقتی بارون می آد آرزو کنی بر آورده میشه...
 

منم از ته دل آرزو کردم که......
 

اومدم پایین صورتم خیس شده بود همه بهم گفتن چه بارونی می آد
 

اما هیچ کس نفهمید صورت من از بارون چشمام خیس شده

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط زینب|

 دلم برای مرگ این شبهای بارانی میسوزد !

 دلم بر این سکوت طولانی می گیرد !

 دلم برای مرگ این دریای طوفانی می نالد !

 دلم بر این شکست شاخه یی در پاییز میمیرد !

 

 بیا از مرز این طوفان رها شیم !

 بیا بر این افق ها ما صدا شیم !

 بیا سوی نگفتنها نمونیم !

 بیا رسوایی دل را نخونیم !

 هنوزم نوبتِ من باشه اول !

 بیا باهم  یکی باشیم   غم بشه آخر !

 بیا  تیر خلاص بزنیم به بی خیالی !

 بیا مسیر و کج کنیم به خوش خیالی !

 پیش پای این مترسک دیگه من دلی نمیدم!

 دیگه من برای رفتن جاده ی تو رو نمیرم !

 ولی آخر  این مترسک همیشه صاحبمونه !!

 همیشه ماییم یه برده همیشه دل میسوزونه !

 بیا از مرز این طوفان رها شیم !

 بیا بر این افق ها ما صدا شیم !

 بیا سوی نگفتنها نمونیم !

 بیا رسوایی دل را نخونیم !

 
 دلم بر این صدای وهم انگیز می نالد !
 
 دلم بر این دل غمگین من میسوزد !
 
 دلم آخر برای این شکست حبس انگیز به آرامی میگرید!
 
 دلم بر کوچه ی تنهایی خودم میگرید و  میمیرد ...
 
دلم برای خودم میسوزد ، می نالد ، می گرید ، میگیرد و برای همیشه میمیرد
پس مردن سهم همه من شد !! ...

 
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:26 توسط زینب|

بود شمعي در غم پروانه اي

 روشن و تنها به فکر چاره اي

 شاپرک پروانه اي در فکراو

 آتشي در جان او افکنده بود

 درد پروانه ز درد شمع بود

 شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن

به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم

 گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

 

 

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی درآن نیست...

تنهاییرا دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا......

 

در کلبه تنهایی هایم در انتضار خواهم گریست و انتضار کشیدنم را پنهان

خواهم کرد..................

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:49 توسط زینب|

 

آخرين شب گرم رفتن ديدمش

لحظه هاي واپسين ديدار بود

اوبه رفتن بود ومن دراضطراب

ديده ام گريان دلم بيمار بود

گفتم از گريه لبريزم مرو

گفت جانا ناگزيرم ناگزير

گفتم اورالحظه ي ديگر بمان

گفت مي خواهم ولي ديراست دير

درنگاهش خيره ماندم بي اميد

سرنهادم غمزده بردوش او

بوسه هاي گريه آلودم نشست

بررخ  وبرلاله هاي گوش او

ناگهان آهي كشيد وگفت واي

زندكي زيباست گاهي گاهي زشت

گريه رابس كن مراآتش مزن

ناگزيرم ازقبول سرنوشت

شعله زد درمن چوديدم موج اشك

برق زد درمستي چشمان او

اشك بي طاقت درآن هنگام ريخت

قطره قطره ازسرمژگان او

ازسخن گفت مانديم وبارمز نگاه

گفت مي دانم جدايي زود بود

با نگاه آخرينش بين ما گريه ها گريه ي بدرود بود

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:19 توسط زینب

گفتم می روی؟گفت آری

گفتم من هم بیایم؟

گفت جایی که من می روم جای دو نفر است نه سه نفر

گفتم بر میگردی؟

فقط خندید

اشک در چشمانم حلقه زد

سرم را پایین انداختم.دستش را زیر چانه ام گذاشت سرم را بالا آورد

گفت می روری؟گفتم آری

گفت من هم بیایم؟

گفتم جایی که من می روم جای یک نفر است نه دو نفر

گفت بر می گردی؟

گفتم جایی که من می روم جای برگشت ندارد

من رفتم او هم رفت

ولی........

او مدتهاست که برگشته و با اشک چشمانش خاک مزارم را شست و شو می دهد.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:27 توسط زینب



Design By : P I C H A K . N E T